تبليغاتX
iran man
matne adabi
 پناه همیشگی

اي كه نامت زيبايي انشا هايم اي كه هميشه هستي در كنارم اي كه زيباست با تو دنياي خيالم تو را مي ستايم كه ستايش كندگان تا آخرين حد مبالغه وصف كمالت را نتوانند وشاعران در پي يافتن كلمه ي براي وصف مهرت سال هاست كه قلم به كار گرفته اند تو را مي ستايم كه هر روز طلوع پر مهر خورشيدت را با تمامي وجود نظاره گرم توكه شب ،اين مظهر ظلمت را به زيبايي مطلق مبدل كردي من آنم كه تورا گاه گاه ياد مي كنم وتو آني كه به من هر گاه نظر مي كني . نمي دانم نمي دانم چرا ودر پي چه در اين سراي ماتم در اين جايگاه مرگبار سقوط بشري در اين ماتم زار مرگ انسانيت  پاي گزاردم نمي دانم در تقاس كدامين گناه مي سوزم يا براي نوشتن كدامين واژه اين چنين پريشانم نمي دانم شايد پريشانيم از براي دوري توست اما نه توكه هيچ گاه از من دورنيستي  تو كه از من به من نزدكتر واز مادر با من مهر بان تری پس چرا در پی یافتن حضورت سال هاست که قلم بدست گرفته ام من سال هاست که در دلم احساس تنهایی می کنم ، نکند تو مرا فراموش کرده ای شاید تو هم مانند همگان مرا پوچ و خالی می دانی اما نه تو مرا دوست داری تومرا هرگز فراموش نمی کنی تو خود می گفتی من همیشه به یاد توام وهمیشه دلواپس لحظه لحظه های حضور  تو دراین زمین خاکی ام یادت هست آن هنگام که مرا به زمین می فرستادی با تو چه گفتم یادت هست گفتم من در این ماتم زاری که سرا سرش کینه و نفرت حکمرانی می کند تاب ماندن ندارم وتو آن هنگام با من عهد بستی که مرا هرگز تنها نخواهی گذاشت  آری تو خود با من پیمان بستی که همیشه با من باشی و مرا برای همیشه یاری نمایی پس با من بمان ، مرا تنها مگذار که جز


تو پناهی ندارم

|+| نوشته شده توسط afsaneh در یکشنبه دوم آبان 1389  |
 شب

ش

شب است و آغاز دلتنگي  آغاز خستگي وآغاز تاريكي

 

چرا همه ميگويند  شب  پايان   انتظار  است


پايان   يك روز

روزي

پر از دغدغه

پر از حادثه و

پر از احساس تنهاييي 

پراز راز ها وخستگيها

شب تازه اول كاره هنوز نمي دونه فردا چي مي شه نمي دونه در انتظار چي باشه

نمي دونه  به اميد چي صبر كنه

اي كاش ما آدما هم خيلي

از مسائل را نمي دانستيم

اي كاش نمي دونستيم

 همه چيزدروغه

اي كاش

هيچگاه

 به

انتظار ِ

طلوع دروغين خورشيدصبح نبوديم

ونگاه ما ن را محوآن نمي كرديم

 

|+| نوشته شده توسط afsaneh در دوشنبه بیست و ششم مهر 1389  |
 تقاس گناه

 نمی دانم در تقاس کدامین گناه  در زندان چشمانت این گونه اسیر گشته و برای چه و در پاسخ کدامین سوال اینگونه مجذوب سکوتت گشتم نمی دانم شاید تو پاسخ تمامی سوالاتم از عشق بودی نمی دانم شاید تو نگاه گمشده ای بودی که سالهاست در دنیای خیالم در جستجویش بودم نمی دانم نمی دانم اما تو هرچه هستی هرچه بودی تنها فقط از آن منی تو را دوست می دارم که زیباترین

وآشناترین صدایی در سکوت تلخ باورم

|+| نوشته شده توسط afsaneh در یکشنبه بیست و پنجم مهر 1389  |
 نماز

آن هنگام كه بنده خسته وگسسته از دربهاي بسته وكبود روي در هم مي كشيد .آن زمان كه زمان

جز غبار را ا زدما دم لحظات خويش گذر نميداد . و هنگامي كه افسوس ها فغان را در كشا كش

درد همچون معجوني پردرد بر گلوي انسان بي گريز فرومي ريخت.معبود در آن سوي آسمانها

از انتهايي تريي اوج افلاك بنده را فرا خواند:

((بخوانيد مرا تا اجا بت كنم شمارا!! ))

وآن هنگام بود كه دست به سجاده برد وآن را بر روي بال هاي فرشتگان پهن نمودونماز را اقامه كرد. آن لحظه احساس مي كرد اولين روزي ا ست كه به اين  جهان پاي  گزارده واز هيچ يك ا ز كينه ها ونفرتها ودروغ هاي اين جهان اطلاعي ندارد ا وزندگي را همچون بهشت  پر نعمت  معبود مي ديد.نمي توانست آرامش آن لحظات را توصيف كند.نمي توانست آن بهشت روان را كه همچون مرهمي بود برروي زخم هاي روا نش توصيف نمايد. او خودرابه مهربان ترين مهربانان نزديك نموده بودوآينه ي گناه را شكسته وخود را از منجلابي كه براي خود ساخته بيرون كشيده بود.او از دنيايي مي گفت كه  در آن تنها ماواي گرمابخش وجود آدمييانش آيينه كينه و نفرت بود . از دنيايي مي گفت: كه در آن انسانها طعمه هوا و هوس خويش گشته  و به جاي آنكه صلح و صفا را به يكديگرارزاني دارند سلاح هاي هسته اي به يكديگر مي بخشند .

تمامي اين نوشته ها بر پاكترين وپارساترين سجاده هاي گشود بر زمين نگاشته ميشد.زبانش ديگر ناي سخن گفتن نداشت.

اواز دنيايي دم مي زد كه درآ ن  به هيچ كس جز خدا و كلام او نمي توان پناه برد. او با نماز زندگي را دوباره آغاز نمود. اگر در چنين دنيايي مرحمي همچون نماز براي آرا مش روح و جان وجود نداشت انسان چه مي كرد؟ و اين گونه است كه آرام آرام وجودش را محو او مي سازد و به عظمتش نيت عبادت مي كند. گام به گام پيش مي رود و تكبير يگانگي اش را به نيت اهرام در ملكوت پاكش به جاي مي آورد و آنگاه به نام رحمانيت و رحمتش لب مي گشايد و به حمد پاكترين نعمت هايش احديت اش را مي ستايد اما خصوع و معرفت بنده فراتر از آن است .

به ركوع معبوداش تعظيم را به جاي آورده وسر بر بندگي ذات مقدس اش مي نمايد وبه ركوع خاك خانه اش بي صبرانه پاي بوس مي گردد .اين همه تكرار مكرر پروردگاري است كه الام جز به زكرش تسكين نمي يابد .

تا بدان جا كه شهادتين را با تمام وجود به عمق جان مي ريزد و بر يگانگي معبود و رسالت پاكترين بندگانش سوگند ياد مي كند.

چه مي شود بنده را كه در واپسين لحظات مناجاتش سلام مي دهد و درود را آخرين بدرقه زلال

پاك خلقت مي نمود

السلام عليكم و رحمت ا... و بركاته

|+| نوشته شده توسط afsaneh در یکشنبه بیست و پنجم مهر 1389  |
 مناجات

خدایا کمک کن تا نیازارمش که گریزد ز نوای آشنایی که بگوید که ندارد ذوق مستی که نخواهد که به پرسد که چرا سخت دست به دامان خدای که بگوید که سخت بیزاراست ز وصال آشنایی من نگویم که نیازاردم آن ماه ختن لیک بیازارد که ز آزردنش  آسوده شوم وبه امید وصالش شب و روز سخت بگریم تو خدایی به نگاه عاشقانه به صدا ی عارفانه به کلام بی بهانه به خدایی به تمام عاشقای دل شکسته به سکوتت به جلالت قسمت میدهم آخر که مرا محروم ز دیدارش نکنی

|+| نوشته شده توسط afsaneh در یکشنبه بیست و پنجم مهر 1389  |
 
 
بالا